- باور نکن -
سلام.
حال همه ی ما خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.
با این همه عمری اگر باقی بود،
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان...
....
نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم:
حال همه ی ما خوب است، اما
تو باور نکن.
- سید علی صالحی -
- مهلت دیدار -
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم
- تماشا -
چشم میچرخد تو را و باغ میچرخد
من نمیگویم
خیل شب بوهای شادابی که می چرخند و می جوشند و می رویند
می گویند:
«در چه چشمی
با چه آیینی،
چنین آیینه آرایی است» ؟
من نمیدانم تو را آن سان که باید گفت
من نمیگویم چنین
یا آن چنان
یا چون چرایی چند
از تو گفتن
پای دل در گِل
بالهای شعر من در بند
من نمیگویم
خیل بارانهای بار آور که میبارند و میپویند و می جویند
میگویند:
«تا نفس باقی است،
فرصت چشمت تماشایی است».
- محمد رضا عبدالمکیان -
مسکین
آن مسکین شرمگین
که حضورت را گدایی میکرد،
من بودم
آن شب گذر کردی اما،
دریغ از دِرهَمی لبخند
که به چشمان من ببخشایی
نمیدانی که چه شبهایی تا صبح
در آرزوی سکهای از حضور تو بودم
تا که در میان تاریکی شب
از آسمان رها شود
و بر پیالهی گداییام صدا کند
ترازوی چشمان تیرهام هر شب
در کنار خیابانهای حسرت و تنهایی
در انتظار قدمهای تو بود، تا بیایی
و حرارت نفس های خود را
و تلاطم حرفهای درون سینهام را
وزن کنی
اما تو
هرگز نیامدی
تا که بر من نبخشایی
درهمی از حس حضورت را
و آن شب هم غروب کرد
بی آن که بیحضور تو صبحی بیاید...
بد باش
خوبیهایت گاهی
چه آزاردهنده میشود
…
بد باش لحظهای برای من
...
برای یک بار
مثل من باش...
← صفحه بعد